چون شیری گرم بنوشم...
.
.
خواستگار!
این یکی از همه شون جالب تره!
میخواد واسه عاشورا بره کربلا و بعدش هم که اومد یه راست پابوس ِ رهبر!
سنش رو خیلی دست بالا بگیرم حدود بیست!
میثم
همبازی دوران جهالت!
دیشب وسط خنده و شوخی فرشاد گفت ازت خوشش اومده و هر هر به ریشم خندید!
منم وسط مهمونی چنان فاک عظیمی بهش دادم که جمعیت لرزید!
گویا مامانش قبلا به مامی گفته بود
و مامی هم قهوه ایش کرده بوده بدبخت رو!
همه اش فرشاد میگفت باید بلند بلند یاد بگیری و تکرار کنی و بگی :
این همه لشکر آمده
به عشق رهبر آمده
من واقعا نمی فهمم با اون قیافه ی دیشب چطوری چنین آدمی با ریش سه سانتی اونم از من؟
فکرش هم حال رو بهم می زنه!
اه...
¤
¤
عجب بارونی بود امروز عصر منم که افتاده بودم وسط ۲۶ آذر!
هه!
همچین خدا باحاله بارونیش هم میکنه...
کلی راه پریشاد رو پیاده آوردم (البته به نظر من به هیچ وجه کلی راه نبود! اون تنبله)
حاضر بود همون وسط شلوارشو در بیاره منو به ... بده!
خدا رو شکر!
با یه ترفند پیچنده نجات پیدا کردم!
بهش قول دادم امشب تو پستم اسمش رو بیارم البته با فامیلی که بنده معذورم...
۲۶/۹/۸۸
(از اینجا به بعد واسه امروزه)
دهه!
خوب پنج شنبه این بالایی ها رو نوشته بودم ثبت موقت بود دیگه یادم رفت بیام عمومی اش کنم
موند تا امروز
که دیگه دیدم از گشادی منه که نیومدم نت و از این چیزااا
خوشحالم به شدت بیخودی!
یه خوشحالی کاذب و پوشالی و احمقانه!
ولی شاید همینش هم واسه این روح مزخرف ِ بی پدر کافی باشه که همه اش نرهاین آهنگه بگوشه
که وسطش یه "کوچه های دماوند" داره زر زر بزنه زیر گریه چیز کش خل و چل!
خب به من چه؟
¤
¤
این آدم برفیه که رو حلقه نشسته خیلی خوشگله
می گیرمش واسه ات کپی خودته!
قربونت برم من الهی
نازی منی!
دلم الان یه عالمه میخواد برم آیس پک شکلاتی بخورم بعدش هم کلی ذرت مکزیکی با سس زیاد!
بعدش هم بریم کافه یه دست حکم و یه نخ مارلبورو و یه فنجون هم کاپوچینو
البته کف ِ روش واسه من و باقیش واسه تو!
چرا می خندی؟
خب دوست ندارم دیگه
بعدش هم که باید دستمو بزنم زیر چونه ام و پرتره ات رو تماشا کنم انقدر تو ماهی عزیزم...
با اون کاپشن سفیدت که توش قلنبه ی برف میشی...
به مامیت رفتی
D:
.
.
دلم میخواد یه مدتی کـ.ـ.ـس شاد باشم
شاید حالم بهتر شد
میشه یه چیزی تو مایه های همون خلسه های پر از خواب با تفاوت ِ اختیار!
ب یه زبون دیگه شاید بشه گفت یه مستی هوشیار!
چند ماهی هست دوباره میخوام سه پایه و قلموهام رو بیارم بیرون و بشینم به نقاشی اما نمیشه
بعد دو سال و اندی...
بعد از اون روز که همه طرح هامو گذاشتم سر کوچه + بوم هام
حتی یادم رفته چطوری قلم دست بگیرم
همه اش!
میخوام نیرنگستان ِ هدایت رو بخونم تو این دو روزی که قراره تعطیل باشیم واسه محرم!
واسه فردا هم کلی کار دارم
به تخمم!
/
/
احمقانه است اما رفیق این چند روزه با ناراحتی تو منم گرفته بودم
نازنین رو دق دادم
امروز که اس دادم احساس کردم بهتری
نمیدونم چرا
شاید باورت نشه اما همین یه عالمه آرومم کرد
آدم نمی تونه کسی رو که همیشه لبخند رو لباش دیده - هرچند به ظاهر - این شکلی ببینه!
¤
¤
مامان بزرگم امشب رو کرده شب یلدا همه رو دعوت کرده خونه اش + ما!
حالا نه که خیلی هم دوره یه طبقه با آسانسور
گویا فردا نمی شده
یکم دلهره دارم
فردا یه خاطره ی بزرگ دارم که دوست ندارم زیاد یادم بیارمش اما انگار هرچی میخوام فکر نکنم
بیشتر خودش رو عینهو چسب حرارتی می چسبونه به مغزم!
پنج شنبه میخواستم بنویسم ۲۶ آذره
می خواستم برم داد بزنم بگم چهار سال پیش اون روز اولین حماقت زندگیم رو کردم
هه!
نبش قبر نمی کنم
اما گاهی آدم احتیاج داره خاطره هاش رو خالی کنه یه جا
شاید اینجوری از تو ذهنش بیاد بیرون...
.
.
PS: هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشسته ام!
+ زدم قالب رو خراب کردم D:



