تبليغاتX
روزمردگی های کلئوپاترا

روزمردگی های کلئوپاترا

هنگام آن است که دندان های تو را در بوسه ی طولانی

چون شیری گرم بنوشم...

.

.

خواستگار!

این یکی از همه شون جالب تره!

میخواد واسه عاشورا بره کربلا و بعدش هم که اومد یه راست پابوس ِ رهبر!

سنش رو خیلی دست بالا بگیرم حدود بیست!

میثم

همبازی دوران جهالت!

دیشب وسط خنده و شوخی فرشاد گفت ازت خوشش اومده و هر هر به ریشم خندید!

منم وسط مهمونی چنان فاک عظیمی بهش دادم که جمعیت لرزید!

گویا مامانش قبلا به مامی گفته بود

و مامی هم قهوه ایش کرده بوده بدبخت رو!

همه اش فرشاد میگفت باید بلند بلند یاد بگیری و تکرار کنی و بگی :

این همه لشکر آمده

به عشق رهبر آمده

من واقعا نمی فهمم با اون قیافه ی دیشب چطوری چنین آدمی با ریش سه سانتی اونم از من؟

فکرش هم حال رو بهم می زنه!

اه...

¤

¤

عجب بارونی بود امروز عصر منم که افتاده بودم وسط ۲۶ آذر!

هه!

همچین خدا باحاله بارونیش هم میکنه...

کلی راه پریشاد رو پیاده آوردم (البته به نظر من به هیچ وجه کلی راه نبود! اون تنبله)

حاضر بود همون وسط شلوارشو در بیاره منو به ... بده!

خدا رو شکر!

با یه ترفند پیچنده نجات پیدا کردم!

بهش قول دادم امشب تو پستم اسمش رو بیارم البته با فامیلی که بنده معذورم...

۲۶/۹/۸۸

(از اینجا به بعد واسه امروزه)

دهه!

خوب پنج شنبه این بالایی ها رو نوشته بودم ثبت موقت بود دیگه یادم رفت بیام عمومی اش کنم

موند تا امروز

که دیگه دیدم از گشادی منه که نیومدم نت و از این چیزااا

خوشحالم به شدت بیخودی!

یه خوشحالی کاذب و پوشالی و احمقانه!

ولی شاید همینش هم واسه این روح مزخرف ِ بی پدر کافی باشه که همه اش نرهاین آهنگه بگوشه

که وسطش یه "کوچه های دماوند" داره زر زر بزنه زیر گریه چیز کش خل و چل!

خب به من چه؟

¤

¤

این آدم برفیه که رو حلقه نشسته خیلی خوشگله

می گیرمش واسه ات کپی خودته!

قربونت برم من الهی

نازی منی!

دلم الان یه عالمه میخواد برم آیس پک شکلاتی بخورم بعدش هم کلی ذرت مکزیکی با سس زیاد!

بعدش هم بریم کافه یه دست حکم و یه نخ مارلبورو و یه فنجون هم کاپوچینو

البته کف ِ روش واسه من و باقیش واسه تو!

چرا می خندی؟

خب دوست ندارم دیگه

بعدش هم که باید دستمو بزنم زیر چونه ام و پرتره ات رو تماشا کنم انقدر تو ماهی عزیزم...

با اون کاپشن سفیدت که توش قلنبه ی برف میشی...

به مامیت رفتی

D:

.

.

دلم میخواد یه مدتی کـ.ـ.ـس شاد باشم

شاید حالم بهتر شد

میشه یه چیزی تو مایه های همون خلسه های پر از خواب با تفاوت ِ اختیار!

ب یه زبون دیگه شاید بشه گفت یه مستی هوشیار!

چند ماهی هست دوباره میخوام سه پایه و قلموهام رو بیارم بیرون و بشینم به نقاشی اما نمیشه

بعد دو سال و اندی...

بعد از اون روز که همه طرح هامو گذاشتم سر کوچه + بوم هام

حتی یادم رفته چطوری قلم دست بگیرم

همه اش!

میخوام نیرنگستان ِ هدایت رو بخونم تو این دو روزی که قراره تعطیل باشیم واسه محرم!

واسه فردا هم کلی کار دارم

به تخمم!

/

/

احمقانه است اما رفیق این چند روزه با ناراحتی تو منم گرفته بودم

نازنین رو دق دادم

امروز که اس دادم احساس کردم بهتری

نمیدونم چرا

شاید باورت نشه اما همین یه عالمه آرومم کرد

آدم نمی تونه کسی رو که همیشه لبخند رو لباش دیده - هرچند به ظاهر - این شکلی ببینه!

¤

¤

مامان بزرگم امشب رو کرده شب یلدا همه رو دعوت کرده خونه اش + ما!

حالا نه که خیلی هم دوره یه طبقه با آسانسور

گویا فردا نمی شده

یکم دلهره دارم

فردا یه خاطره ی بزرگ دارم که دوست ندارم زیاد یادم بیارمش اما انگار هرچی میخوام فکر نکنم

بیشتر خودش رو عینهو چسب حرارتی می چسبونه به مغزم!

پنج شنبه میخواستم بنویسم ۲۶ آذره

می خواستم برم داد بزنم بگم چهار سال پیش اون روز اولین حماقت زندگیم رو کردم

هه!

نبش قبر نمی کنم

اما گاهی آدم احتیاج داره خاطره هاش رو خالی کنه یه جا

شاید اینجوری از تو ذهنش بیاد بیرون...

.

.

PS: هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشسته ام!

+ زدم قالب رو خراب کردم D:

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوستش داری از چشمات معلومه

ته ِ ته ِ دلم گاهی هوس صدات نصفه شبی می زنه به سرم

شاید ده بار بهت زنگ می زنم اما تا بوق نخورده ریجکت می کنم و دوباره از نو!

بازیه شبامه!

به خودم می خندم

گاهی هم وسطش گریه ام می گیره

دیوونه ام کردی با اون همه کثافت کاری هات، روانی شدم ...

می فهمی؟؟

هنوزم تو خیابون با خودم و خودت و آندیا حرف می زنم و آخرشم تبرعه میشی

آخرش همه ی جرم ها و اتهام ها بر می گرده به خود ِ بی پدرم که تو بی گناه بشی تو مغزم!

تقصیر خودم بود خوب...

من از کجا باید می دوستم عاشق موی بور و چشمای عسلی هستی!

از کجا می دونستم قیافه ی شرقی من باب میلت نیست؟

خوب

خودت هم که نمیگفتی!

تنها چیزی که همیشه تکرار می کردی این بود که تو چشمای هرزه ام نمی تونی نگاه کنی ...

چقدر دلم میخواد واسه یه بار صدام کنی

چیه؟

احمقم؟

آره هستم!

اصلا دوست دارم باشم

ازت بدم میاد و در عین حال دوستت دارم

همینه میگم تو روانیم کردی وگرنه من کجام اینجوری بود؟

انقدر سر ِ دو راهی گیر کردم که همه ی زندگیم مو خوره شده و تیکه تیکه!

.

.

تو امیرآباد نقاب کلاهم رو داده بودم پایین

چند نفر رد شدن یکی شون گفت: "بچه ها این سعیده ست! کلاهشو داده پایین نشناسیمش!"

هنگ کردم... قیافه شون به شدت واسه ام غریب بود!

+ مشهور می شویم!

/

/

دلم یه بسته ی بزرگ Kinder میخواد

با یه فنجون کاپوچینوی داغ! (البته فقط کف ِ روش رو دوست دارم...)

بعد از اینکه یه قهوه ترک هم خوردم برم بالای همون کوه فرعی توچال که سعید می بُردم

انقدر جیغ بزنم که خالی شم

اونوقت

ســ

ــقــ

ــوط

.

.

یه لحظه همیشه تو ذهنم ثبته

اونم آخرین باری که زل زدی تو چشمام و گفتی "دوستت دارم"

هرچند دروغ

واسه دلخوشی چند ماهه و امید و زندگی و این کس شرا قشنگ بود و نگهم داشت زنده/!

شاید اگه اونم نبود...

هه!

¤

¤

حرفام ته ِ این گلوم گیر کرده و سرفه میکنم چند روزه!

کلی هم دیفین هیدرامین خوردم اما نرفته پایین و همونجا گوله شده!

فرم المپیاد هم فردا تحویل میدم

گفتن ۱۰۰۰ تومن هم بیارم! شما فکر می کنین کیک و ساندیس میدن بهم بخورم آیا؟

دوم بهمن ساعت دو بعد از ظهر امتحانه!

خواهشا دعا کنین

قبول نشم دو نفرو از دانشگاه می ندازم

راستی امیر!

خانوم دکترت تصمیم گرفته دیگه دکتر نشه که تو بیای پیشش تخفیف بگیری!

/

/

دلم میخواد فقط برم تو این مزون های لباس عروس بشینم آلبوم هاشون رو نگاه کنم سرگرم شم!

کی میاد باهام آیا؟

خیلی هم وقت تلف کردنی نیست

تابستون عروسی رفیقمه! یکم کمکش می کنیم خوب!

.

P.S:نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من !

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

دلم خیلی چیزا می خواست

از بغل ِ تو گرفته تا بزرگترینش که می شد یه رهایی تو خلا...

حالا

انقدر از اون روزایی خوشی گذشته که دیگه هرچی به مغزم فشار میارم هیچی یادم نمیاد

نه خواسته هام و نه آروزهای احمقانه ام!

انگار اونا مال من نبود و یه چیزی حلول کرده بود تو جسم ملکه ی رعیت وارم!

انگار...

هی! بی خیال!

این روزا هر چقدر هم خیال کنم می بینم هیچی نمیخوام

مثه این می مونه که یه سیل گنده بیاد و همه ی داشته هات و ببره یه جا بشه آبرفت یه مزرعه!

حداقل کاش به کار می اومد

سیل که میاد همه چی رو می بره یه جا کُپه می کنه و فقط تا ابد می مونه

حالا ببین چقدر بده اگه ته وجود خودت جمع بشه

و تو سنگین شی!

اونوقته که مثه من آروزی یه مرگ رو می کنی ه تهش نه بهشت باشه نه هیچ ... مکان دیگه ای!

فقط خلا باشه

خلا!

می فهمی لعنتی ِ کثافت؟

.

.

دلم یه پتوی خیلی خیلی گرم می خواد

یکی از همونایی که مامان بزرگم مینداخت رو کرسی

و من وقتی از در می اومدم سریع می رفتم پاهامو زیرش دراز نی کردم!

حالا

یه جای اون کرسی

وقتی میرم خونه اش - پایین-

باید برم لم بدم رو کاناپه ی بغل رادیاتورش

چقدر لحاف پشمی تو این هوا می چسبه وقتی موسیقی اتاق بشه قل قل ِ یه قلیون...

وقتی آروم آروم خوابت ببره و از این دنیا محکم پرت شی بیرون

وقتی تو خواب

آرزوهات برآورده بشه و یه عالمه ذوق کنی

کجا رفت اون همه روز خوب؟

چی ش که حالا تا تیغ می بینم ته ِ دلم قیلی ویلی میره که بر دارم و یه چیزی نمیذاره

تا بوی سیگار می شنوم دلم پر می کشه واسه یه نخ اما ...

من می خوامت

نه!

غلط کردم

نمیخوام

نه تو رو می خوام نه هیچ کس دیگه رو

من فقط آرامش ِ زیر کرسی مامان بزرگم رو میخوام

اینم ازم دریغ می کنین؟

اه

همه تون برین با هم سرتونو بذارین زمین و بمیرین!

P.S:

درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

هیچی ندارم بگم فقط می ترسم

از همه ی خیابونا و کوچه ها و خونه ها و آدما و همه ی همه شون می ترسم

انگار میخوان بیان جلو و دستاشونو بندازن دور گردنم

و فشار بدن

و من نفسم بگیره باز

و بدوم تو سر بالایی تاریک خیابون

و تو نباشی

و دستام یخ کنه و گریه ام بگیره و یه گوشه بشینم تا آروم بگیرم و بتونم نفس بکشم

بعد که لرزش تنم تموم شد ساکت بلند شم و وحشتزده راه بیفتم

ریز ریز گریه کنم

به حدی که وقتی رسیدم از درد ِ پیشونیم خودمو پرت کنم رو تخت و آرزوی یه بغل کنم

تو که نباشی از درد تو بالش جیغ بکشم

و باز برف بیاد

و باز کلاغا برف رو صدا کنن

و برگ های خشک و نارنجی آذر ماهی از پنجره بیاد تو

و سوزش بخوره به صورتم و میعان ِ بخارش قاطی اشکام بریزه پایین!

تو که نباشی

نه برف، برف 86 میشه

نه قار قار ِ هیچکدوم از این سیاهک ها طعم سیگارو پاس می کنه طرف لبای هرزه ام!

و بازم این کرم های لزج سفید و صورتی

تو تنم وول میزنن و هیچکس حرفم رو باور نمیکنه و باز بترسم...

انگار کن

انگار کن تن ِ تجزه شده ام رو تو بغلت بگیری و محکم فشارش بدی و خرد شه

عجیب نیست می دونم!

این روزا دیگه هیچی جز آرامش ِ من عجیب نیست

فقط دستمو بگیر

پاهام داره رو این خونی که از جنین مرده ام راه افتاده لیز می خوره

بهتر نیست به جز این دور ِ تند ِ نگاه کردن هات زل بزنی بهم و بگی دیگه تسلیمت نشم؟

بهتر نیست تن ِ به گه کشیده ام رو دستمال بکشی

شاید قهوه ایش تو چشم نزنه

حماقت!

آخه برف! تو بگو یه ملکه ی آدم نما تا چه حد می تونه احمق باشه؟

گاهی این حس ِ naive مرده دیوونه به منم نفوذ میکنه

مثه شیوع همین آنفولانزا های مزخرف روزمره که دهن آدم رو به گــ.ــ.ـــا میده!

میشه بری؟

میشه دستات رو بکشی؟

می ترسم کریستال انگشتام تیز باشه

می ترسم جای تیغ های رو تنم چشمات رو بخراشه ...

می ترسم رفیق

میفهمی؟

.

.

شاکی روزگار منم، تموم این شهر متهم

یه حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم

زخما دهن وا می کنن وقتی دل از دشنه پُره

دست منو بگیر که پام رو خون عشقم می سُره

بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید

وقتی تو چشم هر کسی برق فریب رو میشه دید

راه ضیافت رو به من دستای کی نشون میده

وقتی که حتی گل سرخ این روزا بوی خون میده

وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه

وقتی رفاقت ها خیانت میشه

محکمه رو تو خیابون برپا کنیم

وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه

تمرین مرگ می کنم تو گود ِ این پیاده رو

یه چیزی  انگار گم شده توی نگاه ِ من و تو

دائم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم

دارم شبام رو با تن یه مُرده قسمت می کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

رسیدم بهش

امروز درست دستام رو گذاشتم رو شونه ی سمت چپش و آروم بوسیدمش!

بهم گفت ته ِ تهش می رسی به من

بهم گفت یادته اون روز که زمین یخ بسته بود و تو توی پارک وسط یه خروار برف جیغ می کشیدی،

گفتم خیلی هم کم بیاری می رسی به من و تنها نمی مونی

خندیدم

مثه امروز صبح!

هوا هنوز درست حسابی روشن نبود

چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید و محکم بغلم کرد ...

از سرما تنم رعشه گرفت

چسبیدم بهش

بهش گفتم چرا اون روز نگفتی که بالاخره به یه آرامش احمقانه ی خودساخته می رسم؟

هیچی نگفت! فقط محکم تر فشارم داد و گرم شدم!

انگار می خواست تلافی کنه همه شو

اما نبودن هاشو

همه ی بودن در حین رفتن هاشو و همه ی چیزای مزخرف دیگه رو!

دلم هیچی نمی خواست!

.

.

صفر مطلقی که میگن همین جاست!

آهای آدمایی که ارتقاعتون هنوز از سطح دریا هم نگذشته

از آسمون که افتادم و یه خاطر خطای دید اون بالایی پرت شدم این سر ِ کوه

انقدر فشار هوا کم شده

که احساس می کنم میخوام بترکم ...

احساس می کنم همین الانه که بشم مثه اون پرنده تو زیبای خفته و انقدر جیغ بزنم که بــــــوم!

چی میخوای؟

- هیچی!

+ مگه میشه آخه دیوونه؟

- چشمام دیگه سوی دیدن ِ هیچی رو هم نداره رفیق!

خیلی وقته کور شدم عزیز

کور شدنم از ندیدن دوستای تو و آنیتا هم می گذره و می رسه به اون سر ِ دنیا

شاید آتلانتیس

شاید اون برمودای نفرین شده ی گه!

شاید دیدی یهو رسید به باغ محلات و خونه ی عمه ...

یادته عمه؟

یادته چقدر ذوق می کردی وقتی می دیدی چشمام شبیه برادر زاده ته؟

چقدر دلم برف می خواد

نه

نمی خوام

برف که میاد میرم تو اون دقیقه های سیگاری و خاکستر از دود و ترس از اثر کدئین هام!

ترس از امتحان شیمی و دستای سرد و تلخ ِ تو!

ترس

نه

من دیگه تا عمر دارم برف نمی خوام ...

می بینی امروز هم چهار تا دونه سفیدی افتاد پایین روانی شدم؟

عینکم باز تار شد

کور شد

انگار بزرگ ترین همای دنیا بال هاش رو گرفته بود جلوی چشمام و سایه اش یکم اونورتر

قِل می خورد وسط آسفالت چشمای تو!

P.S:دیر به دیر میام! اینجوری مغزتون با هذیونای من پُر نمیشه...

+ حوصله ویرایش ندارم!

/

/

¤ : kawa

اعصاب ما گهی ست ، سر و پایمان گهی ست

بر گِــرد ما مگــرد ، که ما خلقمــــان گـهی ست

صــبح و نهــــار و شام ، به یک شــیوه مـی روند

مفعــول ِ عـادتــیم ، که هـــــر فعلمان گهی ست 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

B.S: میتونی نخونی حوصله ات سر میره!

دلم لک زده

واسه روزایی که چشمامو می بستم و هر گهی دلم می خواست می خوردم

بی بند و بار و زنجیر و توجه آدما

هر غلطی دلم میخواست می کردم و آخرش و یه قُرت و نیمم باقی بود که جلومو می گیرین!

دلم تنگ شده واسه همه ی پیاده روی های پاییزی

واسه بلند بلند شعر خوندن هام

- مختص اون موقع نبود فقط! این یکی رو هنوز هم دارم کاملا -

واسه برگ ها

واسه جیغ کشیدن های یهو ایم!

واسه تمام نخ های سیگاری که پودر کردم و رفت ...

واسه اون آرامش بعد ِ مستی که یه خواب عمیق ِ چند ساعته داشت  بی سر درد!

واسه شهزاده ام

واسه دوچرخه سواری تا پارک ساعی

واسه اسکیت وسط جدول خیابون و ویراژ دادن تو خط ویژه!

چی شد؟

چی شد که یه باره انگار پیر شدم؟

چی شد که همه ی شور و شوقم خفه شد رفت تو خونه اش کفه ی مرگشو گذاشت؟

چی شد که الان دو ساله نه پا رو رکاب گذاشتم و نه حتی یادمه اسکیتم کجاست ...؟

من

منی که با آندیا زندگی میکردم

دیوونه اش بودم

چی شدم که شش ماه یه بار واسه تبریک تولد هم فقط یه S؟

باورت میشه رفیق چند ساله؟؟

حاضرم قسم بخورم الان اگه منو ببینی - بعد دو سال - باور نمیکنی همون سعیده ام!

دلم واسه پرهام هم تنگ شده

واسه مامانت

بابات

همسایه ی ارمنی طبقه ی بالایی تون که منو میدید فقط شکلات میداد بهم!

واسه اون کافه ی احمقانه ی نزدیک خونه تون

واسه دراموند!

واسه بودنت و بغل کردنت

واسه زل زدن تو چشمای تاتارت که با صورت سفید و موهای طلایی ات عجیب غریب بود!

شهزاده

واسه اون پیرهن سفیدت که توش یه فرشته شده بودی

اون عکسو یادته؟

پارک پردیسان یادته چرخ و فلک بعد ِ ناهار؟

پاستور؟

ویسکی وسط اردوی مدرسه؟

هیوا؟

تینا؟

یاسی؟

اون کلیپ هفت دقیقه ای که من بعدش حالم بهم خورد؟

روز اول مدرسه سال دوم که یهو تو بغلت از حال رفتم کلی ترسیده بودی؟

میلاد؟

یادته پرهام رگشو زده بود چقدر گریه کردی؟

آرش؟

امیر؟

امیرو یادته بی معرفت؟

یادته اون شب جمعه زنگ زدی با اشک و گریه ازم اجازه ی رفاقتت رو باهاش گرفتی؟

یادته چقدر خوشحال شدم گفتم بهم میایین؟

چی شد شهزاده من؟

چی شد که یهو همه ی اسکیت ها و دوچرخه ها و سیب زمینی ها و نقاشی ها شد هیچ؟

یادته رفتیم کافه مداد رنگی درآوردم نقاشی کشیدم رو دیوار؟

یادته؟

هنوز اسمم یادته رفیق؟

P.S: هیی نمیخوام بشنوم فقط خواستم خالی شم ولی پُر تر شدم لعنتی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

سر ِ آن ندارد امشب که بر آید آفتابی

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی...

/

چاقو چاقو شده ام

آنقدر به شرط زندگی بریده اند وجودم را که تکه تکه ریزه هایم پیداست

آنقدر چشم هایم را در آوردند و سر ِ جایش گذاشتند

که حدقه شان هرز رفت و گشاد شد!

ببینم

تو که ادعای رسیده سنجی داشتی و هندوانه کال بر نمی داشتی، چرا قاچ قاچم کردی؟

اینها از سر ِ بهانه ی زن ِ بابلی ِ اردشیر ِ دراز دست نبود؟

میدانم که بود...

هنوز هم گاهی فکر می کنم

به جنس چاقو ها و شدت ضربه هاشان و دست های خونبار ِ تو!

هنوز هم گاهی حماقت دست در گردنم می اندازد و دور ستون با هم تانگو می رقصیم ...

گاهی

بدجور تنگ میشوم

میشود!

گاهی زیر تک ِ نگاهت له می شوم...

¤

¤

برگرد و یه دور ِ تند با همون چشمای قهوه ای رعب آورت تو چشمام بنداز

با همون ترس ِ توش که آخرش یه علاقه خوابیده بود

یادته؟

دفعه ی اولی که دیدمت، ترسیدم

انگار نه جای من تو اون کوچه ی پر ِ برف بود و نه جای تو و همون موقع فهمیدم اوضاع بده!

فهمیدم قراره تهش یه چیزایی خراب شه...

فهمیدم که مال ِ تو نیستمو از وانمود کردن هم چیزی نصیبم نمیشه

یه ماه سعی کردم

سعی کردم علاقه ات رو جبران کنم و بخوامت!

به خدا سعی کردم لعنتی!

با همه ی چیزایی که داشتی و نداشتی سر کردم و به خودم قبولوندم که دوستم داری ...

تو هم کنار اومدی

با جمله هایی که وسط همه شون یه "امیر" داشت...

یا حرفایی که میزدم و تو دلم اون بود و یه تشابه اسمی متوجهت نمیکرد!

هه!

بد کردم...

چقدر قشنگ بومرنگ ِ عاطفه ات خورد تو پیشونی م!

نفرین کردم و نفرین خوردم!

اما اول دلمو شکوندن و بعد من نمی دونم واسه چی یه دل رو زدم آش و لاش کردم...

پشیمون نیستم

نه!

فقط می ترسم آه ِ وجودت منو بگیره

می ترسم یه بلای جدید تو راه ِ رسیدن به من باشه!

.

.

درد میکنه!

دفعه ی پیش که اینجوری دردم اومد به تخمم هم نبود چون همه اش اسمتو می گفتم

اما اینبار تنم نمی سوخت، ته ِ دلم رو به سیخ کشیده بودن رو آتش

کاش می دیدی داری باهام چیکار میکنی

کثافت من به زور کنار اومدم

عادت کردم

حالا تو اومدی این ... شرا رو واسه چی حواله ام میکنی؟

من دو ساله دارم سعی میکنم همه چی رو از اول و با دوباره بسازم

چرا؟

چرا ولم نمی کنی؟

چرا گورت رو گم نمیکنی بری؟

آره!

من دیگه نه تو رو دوست دارم نه هیچ کدوم از جنوس ِ ذکور ِ دیگه رو و سر قولم هم هستم!

جات تو قلبم محفوظ (خیال میکنی جای پات پاک میشه؟)

بذار سعی کنم زندگی کنم ...

از اون غزل ِ ترسناک که میخواست همه ی دنیا رو بده به گا ب ی ز ا ر م!

بذار برو

بذار آروم بگیرم

من تازه دارم خو می گیرم ! 

برو!

تو رو جون شهزاده مون برو و دیگه پشت سرت نگاه ننداز!

P.S: گاه گاه زمین خم می شود و به جای سیب سر هفت سین تو جا به جا می شوی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا  | 

ذهنیات کالَم سر ِ زا رفتند...

انگار قابله ی زمان دست هایش را نشسته بود و این ویروس A رحمم را طی کرد

نطفه های پوسیده ام ریز ریز شد و خونابه اش بیرون ریخت!

انگار

انگار که نه، حتما

درد نطفه ی حرام ته ِ گلوی آدم گیر میکند...

¤

¤

دستاتو بذار رو چشمم و محکم فشار بده! انقدر که نتونم راحت پلک هامو باز کنم

انقدر که وقتی بازشون می کنم جلوم همه چی تیره و تار باشه

انقدر که کور شم

انقدر که کیسه ی اشکم جا به جا شه

و تا این حد کولی بازی در نیاره و خودشو به در و دیوار نکوبونه ...

آخ که چقدر دستاتو میخوام

واسه یه دنیای تار که چشم چشم رو نبینه و تا آخر ِ عمرت بی نگرانی سر کنی

بعد

وقتی یهو نور میخوره وسط عدسی چشمات

یه تکونی به خودت بدی

دستت رو بگیری جلوی صورتت تا نورش نزنه تو اون سیاهی های لزج و انقدر فشار بدی که خون بیاد!

کور شی

هیچ عیسایی هم نباشه که نفس گرمش رو بزنه به صورتت رو آره...

گاهی ندیدن بهتر از تظاهر به ندیدنه!

دیگه نه خودتو گول میزنی

نه بقیه رو . . .

/

/

خرقه پوشی ِ من از غایت ِ دین داری نیست

پرده ای بر سر ِ صد عیب ِ نهان می پوشم...

P.S:یه موضوعیه چند روزه درگیرم کرده! مسیح بی پدر بوده آیا؟ نه واقعا! شوخی که ندارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

هیس!

فقط سعی کن خفه شی

و آروم آروم از بلندترین ابر دنیا خودت رو پرت کنی پایین و بیفتی ته مثلث برمودا و تموم...

.

وقتــی که خوابی نیمه شــب تو را نـــگاه می کنم

زیبـــایـی ات را بــا بـــهار گـــاه اشــتباه می کنـــم

از شرم ســر انگشت من پیشانی ات تر می شود

عــِطر تنـــت مـی پیــچد و دنـــیا معـــطر می شــود

گیســوت تابــی می خــورد می لــغزد از بازوی تــو

از شــانه جاری می شــود چون آبشــاری مـوی تو

چـون برگ گل در بســترم می گســترانی بوی خود

مــن را نـوازش می کنــی بر مهــربان زانــوی خـــود

آسیـــمه می خـــیزم ز خواب تو نیســـتی اما دگــر

ای عشــق من بی من کـــجا تنـــها نرو من را ببـــر

من بی تــو می میــرم نرو من بی می میرم بمــان

با من بمان زین پس دگر هرچه تو می گویی همان

در خـــواب آخـر عشــق من در برگ گــل پیچــیدمت

مــی خوابم از زیبــاترین در خـواب شــاید دیـدمت...

¤

¤

خُردم

انقدر خُرد که دیگه با هیچی نمی تونم بچسبم و مثه قبلم بشم لعنتی

چرا نمیخوام ببینمت؟

این واقعا به نظر خودت چرا داره؟

هه

چقدر زود می تونی فراموش کنی همه ی خاطره هاتو...

البته می دونم من یه ذره هم جایی تو خاطره هات نداشتم! عوض زن ِ بابلی ِ ادرشیر ِ دراز دست!

گاهی اشک ها سریع سُر میخورن پایین

گاهی تنگ میشم ...

گاهی...

تف به این ذات که هنوزم گاهی ذره ذره اش می خوادت!

.

.

دلم یک مرگ دلخراش می خواهد

با سس اضافه!

P.S: این شعرا رو الکی نمیذارم که متنم دراز شه! مناسب حال ِ اون لحظه مه! میتونی نخونی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

سرتو درد نیارم

بالاخره ملکه هم باید از اون تخت سگ مصبش بیاد پایین

نمیشه که تا ابد مثه این ملکه های مهربون قصه بشینه و چاره بده واسه همه

ملکه کم آورده !

خسته شده از این همه ارتفاع

خسته شده از این همه آدم نماهای اطرافش

میخواد بره تو غار

اما غارش  هم دیگه دردی رو دوا نمی کنه برعکس رطوبتش بدن دردش رو بیشتر می کنه...

هر روز یه وجب از پایه های تختم رو می بُرم بلکه بیام پایین

نمیشه!

هیچکس واسه ام قلاب نمی گیره

همه فکر می کنن ای بالا بهترینه و من قدر نشناس!

هه

شاید هم خوشی زده یه جایی م

خوشی هم دلش خوشه همه اش می پره میاد سمت ما که بخوره به زیر همون یه جا..

اه، پدر سگ...

گفتم پدر سگ یاد سیگار افتادم ...

یادش بخیر! چند وقت گذشته از لفظ "پدر سگ لوله ای" آیا؟

¤

¤

دستاتو باز کن

میخوام خودمو پرت کنم تو بغلت و تا جایی که جون دارم و هق هقم میذاره گریه کنم

میخوام تو با دستات نازم کنی و ببوسیم تا آروم شم!

میخوام سرمو بچشبونم به سینه ات

رو قلبت

همونجا که مدام داره تاپ تاپ میکنه و دوستم داره!

همونجایی که گفتی خونه مه!

میخوام ببینم از تو خونه ام چه صدایی بیرون میاد و چقدر اذیتت می کنم...

بعد فشارم بدی

و بگی من فقط و فقط مال توام

بگی همیشه می مونی و مواظبمی و منو به هیچکس نمیدی - چه کسی خوشش بیاد چه نه -

دوباره تو گوشم بگی " مگه من جز تو کی رو دارم؟ "

و من هی

تو دلم قند آب شه!

چقدر دلم حرارت تنت رو میخواد که بپیچه تو مغزمو وا برم تو دستات...

تا تو بهم بخندی و بگی "وا رفتی باز؟ "

بگی ناز می خوابم

بگی که من ملکه ی توام!

برام لالایی بخونی و تو گوشم تا خود ِ صبح حرف بزنی و قصه بگی تا من خوابم ببره!

موهامو با انگشتات شونه کنی و هَمَش قربون صدقه ام بری

آرومم کنی...

درست مثه همه ی لحظه های بودنت!

.

.

از در در آمدی و من از خود به در شدم

گویی از این جهان به جهان ِ دگر شدم

P.S: وحید به استقبال این شعر سعدی رفته بود! پیداش کنم غزلش رو میذارم!

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

امروز هیچ فرقی با دیروز نداره

و همین طور با پریروز و روز قبلش و روزهای قبل ترش...

درست مثل اینکه یه نوار ویدیویی رو هی Pause کنند و بعد 24 ساعت Play...

ادامه ی فیلمه

نمی دونی ته ش قراره چی بشه

حوصله ی حدس و گمان و این ... شرا رو هم نداری

بنابراین

مجبوری این مکث و ادامه ها رو انقدر تحمل کنی تا تیتراژ آخرش بیاد رو پرده و ما رو بخیر و ...

/

/

خوب یادم نیست

تا کجاها رفته بودم خوب یادم نیست

این که فریادی شنیدم، یا هوس کردم

که کنم رو باز پس

رو باز پس کردم.

پیش ِ چشمَم خفته اینک راه ِ پیموده

پهندشت ِ برف پوشی راه ِ من  بوده

گام های من بر آن، نقش ِ من افزوده

چند گامی باز گشتم، برف می بارید.

باز می گشتم.

برف می بارید.

جای پاها تازه بود اما،

برف می بارید.

باز می گشتم،

برف می بارید.

جای پاها دیده میشد، لیک

برف می بارید.

بازمی گشتم،

برف می بارید.

جای پاها باز هم گویی

دیده می شد، لیک

برف می بارید.

باز می گشتم،

برف می بارید.

برف می بارید. می بارید. می بارید...

 

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.

¤

P.S: مهدی اخوان ثالث!

یعنی من تا صبح هم بگم چقدر عاشق این تکه آخر این شعرم، کم گفتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

می خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت ...

می دونی چرا بهت تبریک نمیگم؟

چون فکر می کنم بیشتر از اینکه آبانی باشی مال اردیبهشتی...

کپی نازنینی!

هدیه و تبریکاتم باشه طلبت واسه شش ماه دیگه!

اینو گفتم که فکر نکنی یادم رفته!

بدونی یه ملکه ای هست که همیشه گاه و بیگاه یادت می افته و از ته ِ دل رفیقشو دوست میداره!

به نازی گفتم تولدته

همچین ریخت بهم تا آخر مدرسه اخم کرده بود بهم

راستی امیدوارم شخص مذبور ِ مذکور اینجا نیاد چون حوصله کامنتاشو ندارم!

امیدوارم...

و اینکه حالا پنج ماه از من بزرگتری خیلی احساس گندگی نکن

بزرگه به عقله البته !

یه هدیه می خواستم بهت بدم که می دونستم خوشحالت می کنه ولی به هر دری زدم

نتونستم جورش کنم. بازم سعی می کنم...

و اینکه

دوسمت دارم

هوااااااااااااااااااااااااااااااااار تا...

 IT IS NONE OF YOUR BUSINESS*

اینا عشق و علاقه ی منه داره فروان میکنه رو سرت!

*مخاطب خیلی خیلی خاص داشت این!

.

.

روز عجیب غریبی بود

اخمای تو هم رفته ی بی دلیلت خرد و داغونم می کرد...

دلم میخواست یه عالمه بگیرمت تو بغلم و تا توان دارم فشارت بدم و آرومت کنم!

خوب

نشدی دیگه

این که گریه نداره

پس چرا چشام خیسه؟

کاش میشد یه عالمه همه چی رو برگردونیم عقب

انقدر به برسیم به روزای اول و ثانیه به ثانیه اش رو لذت بخوریم

با ولع

عاشقمتم خل و چل من!

¤

¤

بعد سه سال زنگ زدی میگی داری میری امریکا؟

عجب بی معرفتی تو!

P.S: راستی یکی از دلایل تبریک نگفتنم این بود که به خدا کادو خریدن واسه ات سخته!

دهه...

+ ببین دارم هر شب آپ میکنم! بگو آفرین/

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

دست م می افتد

سرم را می دزدم و سعی می کنم بلندش کنم

لیز میخورد

انگار پر فلس ترین قزل آلای دنیا لای انگشت هام وول می خورد

سرم را بلند می کنم و دستم را با آب دهان می چسبانم به استخوان ترقوه ی لق شده ام

چفت که می شود

نگاهم می افتد به زمین...

درست جایی که بازویم افتاده بود مشتی نرم تن ِ صورتی و کِر ِم به هم می پیچند

سرم بر می گردانم و از شدت دل پیچه دور می شوم

جلوی جوی می افتم

و ما یحتوی چند روزه ام را خالی می کنم

به زحمت و تقلا خودم را جمع و جور میکنم و روی پاهای لرزانم می ایستم

گردنم می خارد

با انگشت هام می خارانمش

دستم را که پایین می آورم یک کرمِ پوست پیازی نیشش را باز میکند

از درز شانه ام بیرون ریخته اند و من چه ساده تجزیه شدنم را به تماشا نشسته ام ...

¤

¤

چترت را باز کن!

هنوز یادم نرفته که از باران و ابر بیزاری

گربه!

چترت را باز کن ام این بار قول می دهم خودم را به زور زیرش جا نکنم

من کلاه ژاکت مشکی ام را روی سرم پهن می کنم

و تازه اگر ژاکت نداشتم هم

بگذار باران خیس ِ خیسم کند...

شاید این روزهای قهوه ای و خاکستری شسته شوند و گرد و غبار سگ پدرشان بریزد

شاید...

شاید اگر چترت را باز کنی ابرها هوای باران کنند و آسفالت ها خیس شوند

رحمی بکن و بازش کن

قول میدهم

قول می دهم این بار به زور خودم را زیرش نچپانم...

.

.

گر برکــَنم دل از تو و برگیرم از تو مهر

این مهر بر که افکنم این دل کجا برم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا 

میخوام سرمو فرو کنم تو کاسه توالت مغزت و هر چی ... شره بالا بیارم

مسموم شدم

انقدر حرف تاریخ انقضا گذشته به خوردم دادین

که سر ِ دلم موند و معده ام بهم ریخت!

حقتونه

بذارین رو سر همه تون، تو مغز انگل خورده ی همه تون پر شه از ترشابه های معده ی من

چه فرقی به حال اون ذهن ِ خرابه شما داره که به جای یه مشت آشغال

محتویات شکمم توش باشه؟

کس میگم؟

نه فدات شم خیلی هم دُرُس میگم ...

اه!

لعنت به همه ی بی پدرایی که دارن خل و چلم می کنن!

گم شین یالا از جلوی چشام! نمی خوام دیگه ریخت ِ نحستون رو ببینم

شیرفهم شد؟

.

.

زیر ِ سرت که بلند شد و شلوار هات رو شیش تا شیش تا می پوشیدی یادت رفته؟

حالا اومدی میگی بهتر از من پیدا نمیشه؟

گه خوردی

بهتر از من همونایی بودن که عصر به عصر لباشونو می مکیدی

و تو دلت هر هر بهم می خندیدی

آره

هنوز یادم نرفته

هنوز یادم نرفته که چه شکلی با جفت دستات کوبوندی تو سینه ام و پرتم کردی عقب

هنوز یادم نرفته که گفتی عاشق زن بابلی اردشیر دراز دستی

هه!

فکر کردی فقط خودت حافظه داری؟

نه رفیق ِ چند ساله

آدم تو زندگیش دو تا لحظه رو هیچوقت یادش نمیره

یکی وقتی دلش می شکنه و یکی وقتی غرورش تف میشه رو آسفالت!

کور خوندی

غزل مرد ...

هجی کن /غـَــ / / ـــزل/  /مـــُرد/ !

راستی عذاب وجدان و این ... شرا رو هم نداشته باش (البته میدونم نداری هااا )

برو راحت زندگیتون بکن

کیف کن

یه سال بیشتره که دیگه مزاحم تلفنی نداری

هه

کاش همه چی به سادگی تو می تونست تموم بشه فرمانروا...

P.S:خیال می کردم بدون حاشیه هستیم!

خفه!

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا  | 

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم

تا با یــه دریــا تو خــودم خاموش ِ خاموشــت کنــم

تـــو باید از مــن رد بشــی مـــن بایـــد از تو بگــذرم

کــاری نمـی تونــم کنـــم بایـــد بیفـــتی از ســرم

.

.

همیشه کنجکاو بودم بدونم آدما اسمم رو تو گوشیشون چی سیو کردن

یا چه شکلی نوشتن!

یکم گاهی

یه جمله هایی پتک میشه و میخوره تو سرت

می دونی که تر و خشک با هم می سوزنن اما تو یه جای دیگه ات آتیش می گیره

انگار دست و پات رو بستن به چوب و دارن رو آتیش کبابت میکنن

هیچی نمیخوام

اصلا به من نیومده که چیزی رو بخوام

کلا نه دوست دارم صاحاب کسی باشم نه کسی صاحابم باشه

همیشه

تو همه ی رابطه هام

شدم زاویه ی سوم یه مثلث که لیز می خوره و میره زیر اون دو تا تا باقی صاف بمونن...

بعد

اونا می شدن دو سر یه خط و من یه نقطه

چیزی جدیدی نیست خیلی وقته عادت کردم رفیق!

عادت کردم بشم نردبون واسه بالا رفتن ِ طرف مقابلم، تا به چیزی که آرزوی منه، برسه!

اولش

تو اولین تجربه ام

وقتی عزیز ترینم ایستاد جلوم

وا رفتم

وقتی فرمانروا گفت عاشقش شده ته دلم ریخت

همیشه از ایثار ب ی ز ا ر بودم اما این بار فهمیدم چه حسی داره

وقتی عزیزات دست به یکی می کنن که همه ی وجودت رو ریز کنن و خاک بریزن روت!

اما

تو با اون خیلی فرق داری رفیق

ولی انگار این طرف دوم مسابقه داره بدجوری خاطره هامو زنده می کنه

تمومش کن

حوصله ی جر و بحث ندارم

بخوام جواب کسی رو بدم می رینم بهش

برو دخی ...

برو زندگیتو بکن!

امیدوارم دیگه گذرم به گرد راهت نیفته و تموم شی!

P.S: واسه اولین و آخرین بار و تو چند تا جمله مخاطب گذاشتمت! بای !

¤

¤

گاهی دلم برای دلم تنگ می شود

گاهی هم می سوزه دلم واسه ش

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط کلئوپاترا