این وبلاگو دیگه دوست ندارم
داشتم عادت می کردم به یکجا نشینی اما...
انگار خونه بدوشی تو سرنوشت من بوده و هست و تا همیشه هم...
میرم...
اما معلوم نیس کجا
از امروز دیگه ملکه نیستم...
همین/
+ یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو!
در شنبه 3 اردیبهشت1390 با دستان هرزه ی کلئوپاترا
پر زد و بال های من جا ماند
وسط سطرهای این خواب و...
پر زد و مثل قبل جا ماندم
وسط قرص های اعصاب و...
غروب اولین سیزده روزهای ۹ دار
چهارراه ولیعصر
برعکس همه ی روزهایی که آدم ها تند تند رد می شوند و رگ زنده ی خیابان می زند
انگار راهروی مرده هاست این خیابان همیشه خاطره
که از سر تا تهش - نه دقیقا تا ته ِ تهش- را بالا آورده ام توی جوی ها
و تو
که نگاهت جان می دهد
و دست هات...
سیاه سپید بسته
هنر بسته
گرامافون بسته
این چه شهری ست که کافه هاش همه کرکره پایین کشیده اند؟
این چه شهر لعنتی و بی مصرفی ست که من باید غروب سیزده بدرش غم ها را بو بکشم
و دلم...
این تکه پازل جفت نشده ی تنم
چقدر طووووووول می کشد که عادت کند...
لعنت به این شهر
لعنت به من
لعنت به این همه روزها که تو سعی می کنی خوب باشم و نمی شود
چقدر لبخند تو را نیاز دارم
و چقدر دلم تنگ است
این غبار هرزه که چشم هام را به اشک انداخته و اجازه ی اشک ریختن هم نمی دهد
تو
که انگار همه ی خوبی ها را انبار کرده ای توی وجودت
من
که دارم این وبلاگ را به گه می کشم
و هر دفترم پر می شود
نقاشی...
و حرف های و عقده ها و بغض ها باز برمی گردند سر جای اولشان...
کاش زودتر ۱۱ تیر بشود و تمام شود و تو بیایی و دست هام را بگیری و ببری آن دورها
کاش تمام شود این رگبار دغدغه ها...
شعر من را کشاند توی خودش
آخر صفحه ناپدید شدم
حالم از حال من به هم میخورد
رفتم و ماضی بعید شدم...
+ حامد ابراهیم پور
در شنبه 13 فروردین1390 با دستان هرزه ی کلئوپاترا
هجده سال و هجده روز و هجده دقیقه...
کم مانده بودم وسط آسفالت سخت ولیعصر و گیر بودم روی صندلی های سینما آزادی
جدایی نادر از سیمین!
و جدایی من از بهترین و گندترین دهه ی زندگیم
و جدایی من از سال های تا هجده سالگی و سینیور بازی و توهم های مادر زای ملکه
و جدایی ملکه از دهه ی پر وحشت و احمقانه ی هشتاد
و ۸ ها
که پشت هم ردیف می شوند
و پاهایشان هنوز هم روی زمین است و من که لنگ در هوا انگار به دنیا آمدم
و جیغ آهنگ وبلاگ تو
که همه ی ۸ های زندگیم را ردیف می کند
۸۵
و لرزه های من
۸۶
و نیشخند شما دو تا قهقرای تاریکی
۸۷
پا در هوایی
۸۸
و دفن مقدساتم
۸۹
کنکور
هجده سالگی تلخی که به دوش می کشم
و سال های قبل ترش که هی روزها را تند تند می کشیدم بلکه این ۸ های نحس دست از سرم بر دارند
و امروز
که انگار " کاش " هایم دارد نتیجه می دهد، غم گین َم
دل گیرم
از تویی که ۸ ها را شروع کردی
و حالا لای نمی دانم - این خط حذف شد -
از تو فرمانروا
دل چرکینم..
که قول داده بودی هجده سالگی با هم برویم نوک کوه و روی برف هایش خانه بسازیم
و من تمام این هجده روز منتظر تماست ماندم لعنتی
و "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد....."
می خواستم بگویم تمام شد
می خواستم یادآوری کنم که تا هجده سالگی منتظرت ماندم و تغییر نکردی
می خواستم بگویم
همه دردها را
همه ی نگفتن ها را
می خواستم زبان باز کنم بلکه این طلسم الکن بودنم بشکند
قسم به تمام سال های ۸ دار
قسم به تمام تردید های دو لبه ای که هر دو سویشان ژرفنای تاریکی محض بود و من ایستادم
قسم به پوزخندهات
که امروز
در آخرین روز این دهه ی عذاب
برای آخرین بار بلند می شوم و می گویم که دوستت داشتم
و می خواستمت
فقط اگر انقدر دیر نمی رسیدی
اگر این لبخندهای پر معنی را ساعتی
فقط ساعتی
زودتر میزدی!
حالا
من
در ۱۸ سال و ۱۸ روز و ۱۸ مین دقیقه ی زندگی ام
وسط این ساعت های آخر ۸۹
داستان از میوه های ِ سر به گردون سای ِ اینک خفته در آغوش ِ پست ِ خاک می گویم...
.
.
+ سلام روز های ۹ دار!
در شنبه 28 اسفند1389 با دستان هرزه ی کلئوپاترا
سرطان می گیرم
از این همه درد ورم کرده و بغض لعنتی که غده ی روزهام شده
از این همه روزمرگی های احمقانه...
خسته می شوم از جمله های تکراری که هی می نویسم و از این روزهای سیاه کنکوری
از این بی حوصلگی ها
تاخیرها
درس نخواندن ها
از این روزهای هایلایت شده که چیز مهمی ندارد و برای دلخوشی من توی چشم می زند
چقدر دلـــ ــــ ـــــ ــــ ــــ تنگم آدم ها
چقدر دلم هوای چیزهایی را دارد که قَدَّم بهشان نمی رسد
چقدر کنکور تمام نمیشود
چقدر نگرانم
بیخودی
انگار یک لشکر پیرزن غرغروی عجوزه دارند توی دلم رخت می شورند
چشم هام درد می گیرد و کتاب را میگذارم کنار
کاش می شد دقیقه ای، فقط دقیقه ای بی خیال بنشینم و آنقدر درس بخوانم که بمیرم
از محسنی پرسیدم
" چرا دین و زندگی میخونیم؟ "
خندید و گفت " برای اینکه دین و زندگیمان کامل شود... "
پوزخند زدم و باز زیر لب تکرار کردم "من که نه دین دارم و نه زندگی استاد."
سهروردی گه خورد که مراتب الانوار را از کونش در آورد و نوشت
مگر آدم ها کم فلسفه دارند و برویم یک راست گیر بدهیم به این بالایی ها و فرشته بازی کنیم؟
و من بیشتر گه می خورم
که این چرندیات را می خوانم و حفظ می کنم!
نکته به نکته
خط
بــِــ
خط
کاش انسان نئاندرتال بودم
آن وقت دغدغه ی زندگیم می شد پیدا کردن غار و کوفت کردن غذا
اما می دانم آن روز باز هم توی غارهای کوه های توچال زندگی می کردم و دماوند را بو می کشیدم
آخر هم
یا خرسی، گرگی، سگ توله ای مرا می کشت
یا مرضی میگرفتم و در!
و الان خیلی راحت توی برزخم نشسته بودم و بلال می خوردم...
دلم لک زده برای لاشی بازی
اه
لعنتی ها
شما همه ی دل خوشی م را گرفتید...
تف به ذات حرامتان!
در پنجشنبه 7 بهمن1389 با دستان هرزه ی کلئوپاترا

کودکم آنقدر آرام توی وجودم رشد کرد که نفهمیدم...
آنقدر عجیب بود که هنوز هم که به بودنش فکر می کنم حالی به حالی می شوم و دلم می گیرد
کاش حالا نمی آمدی
می خندد
موهای طلایی اش میریزد روی چشمها
دلم ضعف می رود وقتی می بینم دست های قاتلم دارند می لولند
لب های صورتی اش را غنچه می کند
آرام صدام می زند
می دوم و آنقدر سریع بغلش می زند که دست هام از حرکت می ایستد و به هق هق می افتم...
میترسم
از داشتنت به اندازه نداشتنت می ترسم
موهات را شانه می زنم و آرام بو می کنم و می بافم
سرت را می گذاری روی سینه ی برهنه ام و چشم هات را میبندی و به خواب میروی
دکتر می گوید آرام بگیر
می لرزم
ضجه می زنم
حست میکنم و می فهمم هستی
آنقدر زار می زنم که از حال می روم و توی خواب می آیی و میخندی
دستم را می گیری
- مامان!
چشم هام را که باز می کنم می بینم دکتر دارد چای می خورد و من روی تخت افتاده ام...
نگاهم می کند
: چند دوره عقب افتاده؟
+ دو...
همانجور آرام فنجانش را می نوشد
: نمیخام بترسونمت و باید آزمایش بدی تا حتمی شه اما...
نگاهش میکنم
: اما دلیل دیگه ای واسه عقب افتادن دوره هات نمی بینم/.
دفتر بیمه و برگه آزمایشم را بر می دارم و ویزیت را به منشی جوانش می دهم و می روم آزمایشگاه...
.
.
گوشه ی اتاق نشسته ای
سرت را گذاشته ای روی زانوهات و گریه میکنی
و جلوی مانیتور لم داده ام به صندلی و وبلاگ احمقانه ام را آپ می کنم
قهری...
+ گریه نکن!
- مامان چرا منو نمیخای؟
گریه ام می گیرد.
نگاهش که می کنم آب می شود و می رود لا به لای سنگ فرش اتاق و گم می شود...
در سه شنبه 28 دی1389 با دستان هرزه ی کلئوپاترا

Scan Progress
به قول رفیقی
تازه به خودمان آمده بودیم که گم شدیم...
تازه روزها را می شد دانه دانه شمرد که تسبیحم پاره شد
و تک تک مهره های فیروزه ای ش گم شد و افتاد توی دهان نهنگی که قورتت داده بود پدر ژپتو
روزهام قاطی شد
آمدم که تسبیح را جور کنم
که
گیر افتادم
و دیدمت که ته شکم آن هیولا بافتنی می بافی
دانه های خوشرنگ تسبیحم را کنار گذاشته بودی برای وقتی می آیم
و موهام را شانه زدی
مهره ها را لای موهام بافتی
و روزهام
جمع و جور شد!
.........................................................%99.........................................................
دستت را که می گیرم می بینم سردی
برمی گردم و چشم های از حدقه بیرون زده ات و مهره های فیروزه ای م که لای نای نازکت گیر کرده...
چشم هام را می گیرم و آنقدر جیغ می کشم که با تارهای صوتی هیولا پرت میشوم
دریا پر شده از دانه های خوشرنگ تسبیح روزشماری هام...
∞ : Number Of infiltration
می بینی
انگار پاییز پایش را توی یک کفش کرده که یک قطره هم باران روی صورت خشکمان نفرستد
حالا
به زمستان هم زیر لفظی می دهد
بلکه خیسمان نکند...
P.S: ناخالصی زیاد شده، روح اسکن اورجینال کسپر اسکای دارید؟ آخر این روزها دست زیاد شده...
Pause Stop
در شنبه 18 دی1389 با دستان هرزه ی کلئوپاترا
و زمستان رسید و تو نیامدی...
نیامدی که نیامدی
مثل همه ی زمستان های قبل که نیامده بودی
و مثل همه ی زمستان هایی که می خواهند بیایند و تو نمی آیی..
می دانم
تمام این لحظه هایی که همین الان دارد می گذرد بوی کفش های تو را می دهد که تازه راه افتاده
بوی تن بی رحم تو
بوی هوس های کپک زده توی سینه ات
بوی "او" یی که هیچوقت غایب نمی شود و گند میزند به تمام دستور زبان ها
و تو
تصمیم وبی گرفته ای
قیچی برداشته ای و موهای پر کلاغی ام را - به یاد گذشته - کوتاه می کنی!!
بی تابی هام بلند شده رفیق
آنها را بند بنداز...
آنقدر قرص های جور واجور وردم که دلم قرص شد می آیی
و حالا بعد از این همه روزهایی که با کیسه آب گرم نشستم جلوی کامپیوتر و نسکافه خوردم و نیامدی
"میدانم حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است"
غزالی توی سرم می کوبد که بخوانمش
خسرو پرویز سرم جیغ می کشد که چند ماهی بیشتر وقت ندارم و کتابها تلنبار...
و تو
آرام نشسته ای
و لازانیایت را می خوری...
می لرزم
از سرمای صبح جمعه که سنجش لگدمالم می کند
از رتبه های نجومی
و ترازهایی که هی فشار خونم را بالا و پایین میبرند
و هی عدد و عدد که توی مغزم می کوبد و هی امیدهای احمقانه ی سال بعد...
می بینی؟
اینجا همیشه زمستان ها من کیسه آب گرم بغل می گیرم و نسکافه می خورم و به تو فکر می کنم
پاهام توی جوراب هم یخ می زند
تغییری نکرده ام
فقط با فرمژه این سیاه های بدقواره را فر می کنم و هی کرم و مداد
بلکه زردی پوستم توی ذوقت نزند
درخت ها آنقدر تکان تکان می خورند که عقده ی چند ساله ی برف را زنده می کنند
دلم آدم برفی میخاهد...
در جمعه 10 دی1389 با دستان هرزه ی کلئوپاترا
اعصابی که ندارم و تویی که با اولین تلنگر می شکنی
تازکی ها پتک شده ام
حرف ها و کلمه هام مشت شده و می کوبد به قلب همه ی شما و می شکنید
می ریزم
چشم هام از شیر پاک کن می سوزد
و یاسی باز هم می گوید با آرایش زیبا می شوم و ته دلک قیییژ میرود
دین و زندگی را از برم...
اما
نه دین دارم
نه زندگی
به حرف های تکراری ام می خندم
و به اینکه زندگی ندارم اما یه دنیای قشنگ به ته شمار دنیاهای همیشگی م اضافه شده...
خدا می گوید بپر
و مثل همیشه احتیاط مزخرف و بیهوده ی من...
چشم هام آنقدر خسته است که اگر بنای خواب باشد تا ابد بیدار نشوم
اما
کجای دنیای من این را گفته؟
تازه دارم فکر می کنم شاید تو آمده باشی که دنیاهای موازی ام را نشانم بدهی
I'm pissed
دلم درد می گیرد
تیر می کشد
انگار یک چیزی گیر کرده و بالا نمی آید
کافه خونگی
چیپس و پنیر و ژامبون
و بازارچه ی عزیز لاله و ذرت های همیشه خوش طعمش
گشتن لابلای مغازه هایی که جول و پلاس زیبایشان را ولو کرده اند
و نگاه من دنبال - به قول خودت - شل و ول ترین و وصله دارترین لباس ممکن...
پاییز ته کشید
جوجه ها را شمردند...
یلدا آمد و رفت و من دوباره پرت می شوم به یلدای چند سال پیش و لعنت به تو که خاطره هات همه
مناسبت داشت و دارد و ول کن نیستی.
آیات و روایات!!
معتزله و بحث های احمقانه ی محمد غزالی و تو
و فکر اینکه چقدر دوست دارم عین القضات دست بگیرم با احمد غزالی
و هی توی امیرآباد شعر بخوانم
و داد بزنم
و استرس اینکه دانشکده روانشناسی تهران ورودی نگیرد
و باز
کنار تو توی تاکسی--->
تمام راه به آن سمت شیشه خیره شدی...
زندگی های عجولانه
دست هایی که هیچوقت گرم نمی شود
جیب هایی که هیچ وقت پر از دو تا دست نمی شود
کلاه هایی که پایین کشیده شدند
کت هایی که بسته شدند -->
درون زندگی بی تفاوت شهری...
قبول
من همیشه گه اضافه می خورم
همه ی آنوقت هایی که صندل های قرمز channel می پوشم و تق تق راه می روم
تمام آنوقت هایی که شک می کنم به بودن تویی که آن بالا فرنی می خوری و بعد پشیمان میشوم
اما
لذت می برم از فلسفه بافتن هام
از اثبات نبودن تو که آخرش از حرف های ضد و نقیضم به خنده می افتم
و می بینم
نه!
انگار هستی و میخندی
به من و تمام چیز بازی هایم
خوب است
فایده ای که نداریم حداقل اسباب خنده ات باشم
دلت را شاد کنم
ثواب دارد...
برای درک تمام جهان (!) گذاشتن ِ
علامتی کج و معوج جلوی چند سوال (؟)
و هی گرفتن افکار بسته بندی از
کلاس درس... و برنامه های هفت کانال
مربعی خالی در مربعی خالی
مرور پوچی خود بین جمله های محال...
و اینکه
با مثل همه ی نوشته هام
آخر جمله هام می گویم " از کجا به کجا رسیدم"
و پقی میزنم زیر خنده
و اینکه
چه بگویم چه نگویم میدانی تا حد می خواهمت
و باز رابطه طولی من و تو!
+ شعر ها از فاطمه اختصاری عزیز!
در سه شنبه 7 دی1389 با دستان هرزه ی کلئوپاترا
|
زیادی دارد پاییز تند تند می رود
از تمام ویژگی های آذری فقط برگ ریزهای زرد و نارنجی پارک مانده
نه بارانی
نه سوزی
نه فرمانروایی...
ملکه راه می رود و هندز فری را محکم می کوبد توی گوش هاش که صدای ترمز ماشین ها نیاید
دست هاش یخ می کند و جیب های تو نیست
بارانی ام را به زور انتخاب کردم
خودت گفته بودی بگردم و آنکه جیب های بزرگتر بود را بگیرم
که دست های تو هم جا شود...
حالا درد ِ دلم مانده روی شونه هام و درد ِ این کنکور لعنتی که مضاف شده
الان حتما طبق معمول مارتینی زده ای و مست روی کاناپه لم داده ای و ... شر می گویی
شاید هم...
هی
بی خیال این همه!
آذر را بگو که دارد می دود که دور شود
انگار هنوز هم از چشم های پر دود ِ من وحشت دارد
انگار هنوز هم پاییز ۸۷ یادش نرفته که من پاهایم روی زمین بود و تو لنگ در هوا
انگار امیرآباد دارد می تپد
که عصر بشود
آذر
من بروم روی جدول هاش راه بروم
برگردم
مدام پشت سرم را نگاه کنم بلکه اتفاقی بگذری
توی تمام تاکسی ها و اتوبوس ها را سرک بگم بلکه صورتت باشد
بوی قهوه ی مارنیا بزند توی ریه ها
نفس ِ عمیق...
یک دور ِ تند دیگر آذر را می چرخم و باز وسط این ماه ِ گهی می رسم به سوزهای سرد ۸۶ و ۸۷...
می خندم
زیاد!
این روزها وقت برای حندیدن به وفور هست./
در جمعه 19 آذر1389 با دستان هرزه ی کلئوپاترا
- از من ناراحت نشو سعیده. نشد که بشه. دوستت دارم به جون خودم.
+ خفه شو.
/
و باز خاطره ها با شیارهای تو در توی مغزم بازی می کنند
چشم هات را بیرون می بری
پنجره را که باز می کنی شَتَک های رگبار می کوبد روی صورتت و خودت را پس می کشی
من
انگار یکی از کروموزوم هام شکسته و مثل کودکان سندرم دان نگاهت میکنم
دور خانه میچرخی دنبال چتر
نیست...
ته ِ دلم ذوق می کنم که حالا حالاها بیرون نمی رویم
می فهمی و با خنده می گویی تا تو نگویی همین جا می مانیم
سرم پایین می افتد
جلوم می نشینی و دستت را می گذاری زیر چانه ی لرزانم و چشم هات را می دوزی به چشم هام
بغضم میگیرد
بغلم می زنی و می گذاری آرام شوم
ته ِ دلم می دانم ماندنی نیستی و خودم را گول میزنم
یک چیزی می گوید این آخرین باری است که عنبیه هات را بو می کشم...
گریه ات می گیرد
دستم را می گذارم پس ِ گردنت و می بویمت
گریه می کنی و ریز ریز قسم می خوری و "ببخشید" ها را حواله ی گوش های کرم می کنی
می بوسمت
برای اولین بار
سرت را عقب می کشی و می گویی گونه ها
دو طرف صورتت را می بوسم
لب هات را که جلو می آوری مکث می کنم و نگاهم زمین می افتد
لبخند می زنی و می گویی با این کارهایی که من کردم حق داری نگاهم نکنی
چشم هات پُر می شود از نمیدانم چه هایی که قلبت را میکِشد کف اتاق و از من دستمال می خواهی
می دانم که می خواهی لحظه ای دور باشم!
میروم دنبال دستمال
پیدا نمی کنم
توی کیفم هست اما می خواهم وقت بکشم.
صدا میزنی
بر می گردم و دستمال توی کیفم را روی دست هات می گذارم
- غزل...
تنم می لرزد بس که فرکانس های صدات عادی نشده هنوز برای سلول هام...
می ترسم برگردم و تو دود شوی
می ترسم مثل پری ها چوبت را تکان دهی غیب شوی
- منو ببخش!
جوابم روی زبانم می ماسد
می گذارم طنین ِ حرارتت خوب نفوذ کند توی پوستم...
می گذارم با ثانیه های نفس کشیدنت سال های دیگرم را پُر کنم
این حس ِ لعنتی که از صبح ته ِ گلوم گیر کرده خوب می داند که دیگر این تندیس را نمی بینم
گوشی ت زنگ می خورد
جواب نمی دهی
اما
تو فقط برای یک نفر این رینگ را می گذاری
گلوم خشک میشود
چشم های خیسم را که می بینی ساکت می شوی
شهزاده کاش ته این شهر غریب ساعتی تنهامان می گذاشتی
ساعتی...
¤
¤
این ها را ننوشتم که بگویم دلتنگت شده ام یا مثلا از ندیدنت دارم می میرم
این ها بهانه شد تا نامردی ت را حکم کنم
این ها همه بهانه شد تا فرض هام درست از آب در بیاید و تو بعد از آن روز بروی لای خاطره ها...
و من
بی تو خوشبختم...
بی تو و همه ی مشتقاتت
بی تو و عنبیه هایی که زیر آفتاب ، عسلی می زد
بی فرمانروایی که شرافتش را به قمار با تاج زمرد ملکه باخت...
/
- خودخواه خدافظ .
در شنبه 13 آذر1389 با دستان هرزه ی کلئوپاترا